
توماس برنهارد: کشتارگاه

نیهیلیسم و شادمانی
سیمون دوبوار در شرح سفری به آمریکا در سال 1947:....... بارزترین و ناامیدکنندهترین چیز برای من این است که آنان در حالی که نه کور هستند و نه ناآگاه، اینچنین بیتفاوتاند. آنان ظلم سی میلیون سیاه را، فقر هولناک جنوب را و فقر رقّتآور و تقریبا برابری را میشناسند که شهرهای بزرگ را آلوده میکند، و برای آن اظهار تاسف میکنند. آنان هر روز شاهد طلوعی بدشگونتر از نژادپرستی و رویکردهای واپسگرایانهتر – تولد نوعی فاشیسم – هستند. آنها میدانند که کشورشان در قبال آیندهی جهان مسئول است اما خود، مسئولیتی در هیچ موضوعی ندارند چون فکر نمیکنند که میتوانند در این جهان کاری انجام دهند. در بیست سالگی متقاعد میشوند که افکارشان بیهوده و نیتهای خوبی که دارند بیتاثیر است. «آمریکا پیکرهای بسیار بزرگتر و سنگینتر از آن است که فردی به تنهایی آن را حرکت دهد» و شامگاه امروز چیزی را تدوین میکنم که روزها به آن اندیشیدهام: در آمریکا فرد هیچ است. او ساخته شده است تا شیء مجرد برای پرستش باشد. متقاعد کردنِ او با ارزشِ فردیاش، بیداریِ یک روحِ کلی را در وجودِ او خفه میکند. اما در این راه او با فروکاسته شدن به خودش از هر گونه قدرتِ ملموس و عینی محروم میشود.......

