
نظریه احساسهای شاند

بیونگ چول هان: خودشیفتگی و افسردگی در عصر ما
در سالهای اخیر بارها اعلام شده است که عشق به پایان خود رسیده است. ادعا بر این است که عشق، به سبب آزادیِ بیپایانِ انتخاب، وفور گزینهها، و اجبارِ بیامان به کمالِ مطلوب، دارد از نفس میافتد. در جهانی از امکانهای نامحدود، خودِ عشق نمایانگرِ یک عدمِ امکان است. گفته میشود شور و حرارت هم از رمق افتاده است. ایوا ایلوز این وضعیت را نتیجهی عقلانیشدنِ عشق و گسترشِ فناوریهای حقِ انتخاب میداند. با این حال، این نظریهی جامعهشناسی عاجز است از تشخیصِ عاملِ اثرگذارِ دیگری که بسیار بیش از آزادیِ بیپایان یا امکانهای نامحدود عشق را میفرساید. بحرانِ عشق بیشتر از آنکه ملهم از فراوانیِ دیگران باشد، زاییدهی فرسایشِ دیگری است. این فرسایش دارد در تمامِ سپهرهای زندگی رخ میدهد؛ نتیجهی منطقیاش خودشیفتهسازیِ هردم افزونِ خود است. در حقیقت، محو شدنِ دیگری فرایندی دراماتیک است - گرچه به نحوی بس خطیر وسیعا از نظرها پنهان است.

