
بیونگ چول هان: پایان عشق

داگلاس هوفشتاتر: حال و هوای عجیبِ کارهای AI
امروز، ما در جامعهای بیش از پیش خودشیفته زندگی میکنیم. لیبیدو عمدتا در ذهنیتِ خودِ فرد سرمایهگذاری شده است. خودشیفتگی همان حبِ نفس نیست. سوژهی دارای حبِ نفس مرزی سلبی یا نفیکننده میان خود و دیگری میکشد. سوژهی خودشیفته، برعکس، هرگز سرِ آن ندارد که هیچ مرزی تعیین کند. درنتیجه، مرزِ میان فردِ خودشیفته و دیگری مغشوش است. جهان فقط در هیات اشارتهای گنگِ خودِ خودشیفته نمود مییابد، خودی که قادر نیست دیگری از حیث دیگربودگی بشناسد - چه رسد به آنکه این دیگربودگی را به صورت آنچه هست بپذیرد. معنا فقط وقتی میتواند برای خودِ خودشیفته موجودیت یابد که یک نظر خود را ببیند. خودِ خودشیفته همه جا در سایهی خود غلت میخودرد تا آنکه - در خودش - غرق شود.
افسردگی مرضی است از جنسِ خودشیفتگی. این مرض از خودارجاعیِ پریشانگونه و از حیثِ آسیبشناختی تحریکشده نشات میگیرد. سوژهی خودشیفته - افسرده خود را کمرمق کرده و از نا انداخته است. دیگری این سوژه را واگذاشته است، بیآنکه جهانی برای استقرار داشته باشد. اروس و افسردگی نقطهی مقابل هم هستند. اروس یا عشق سوژه را از خودش دور میکند و به سوی دیگری میبرد. افسردگی، برعکس، سوژه را در خودش فرو میبرد.

