
دیوید گرِیبر: درباره توجیه نابرابری

پلوتارک: رایگیری روی سفال!
جهانی که در آن سکونت داریم چیزی است که خودمان دستهجمعی آن را ساختیم و جامعه نامیدیم و میتوانستیم آن را متفاوت از این بسازیم. این قاعده تقریبا دربارهی هر شیئی که در دسترسمان قرار دارد، صادق است. هر یک را فردی تولید کرده یا پرورانده است؛ آن هم بر مبنای تصوری که از ما، خواستهها و نیازهایمان داشته است. این قاعده حتی در مورد مفاهیمِ انتزاعی مانند «سرمایهداری»، «جامعه» یا «دولت» نیز صادق است. هر یک از اینها موجودیت دارند، زیرا ما هر روز خلقشان میکنیم. جان هالووی (John Holloway) که شاید شاعرترین مارکسیست معاصر باشد، زمانی پیشنهاد نوشتنِ کتابی را مطرح کرد با نام «دست از ساختنِ سرمایهداری بردارد». او چنین مطرح کرده که اگرچه همگی طوری رفتار میکنیم گویی سرمایهداری غولی است که در برابرمان قدعلم کرده، در واقع چیزی است که خودمان خلقاش میکنیم. ما هر روز صبح از خواب بیدار میشویم و سرمایهداری را از نو خلق میکنیم. اگر روزی از خواب برخیزیم و ببینیم که همه تصمیم گرفتهاند که چیزِ دیگری را خلق کنند، آنگاه دیگر سرمایهداری وجود نخواهد داشت و چیزِ دیگری جایش را میگیرد.
میتوان گفت این سوال اصلی و شاید تنها سوالِ همهی نظریههای اجتماعی و اندیشههای انقلابی است. ما با هم جهانی را میسازیم که در آن سکونت داریم. حال اگر هر یک تلاش کنیم جهانی را مجسم کنیم که برای زندگی کردن آن را میپسندیم، چه کسی جهانی شبیه به جهانِ کنونی را پیشنهاد میدهد؟ همهی ما جهانِ بهتری را تصور میکنیم. چرا نتوانیم همان را خلق کنیم؟ چرا متوقف کردنِ سرمایهداری اینچنین غیرقابلتصور است؟ یا دولت؟ یا دستکم متوقف کردنِ خدماتدهندگانِ بد و کاغذبازیهای بوروکراتیکِ آزاردهنده؟
نگاه کردن به کار به مثابه تولید باعث میشود تا چنین سوالاتی را بپرسیم، با این حال مشخص نیست که آیا شیوهای را برای پاسخ به سوال هم به ما معرفی میکند یا نه. اما اگر دریابیم که بخشِ زیادی از کارها تولیدی نیستند و مراقبتیاند، میتوان پی برد که چرا خلقِ جامعهای متفاوت با قواعدی دیگر بسیار دشوار است. واقعیت این است که حتی اگر از شکل و شمایلِ دنیا خوشمان نیاید هم هدفِ آگاهانهی بسیاری از اعمالِ ما، مولد یا غیرمولد، این است که با دیگران، و اغلب افرادِ بسیار خاص، خوشرفتاری کنیم. اعمالِ ما از ابعادِ مراقبتی سرشار است. اما برای بسیاری از روابطِ مراقبتی لازم است تا جهان را کمابیش به همان شکل که میشناسیم، رها کنیم. نوجوانهای آرمانگرا از آرزوی ساختنِ جهانی بهتر دست میکشند و هنگامی که ازدواج میکنند و بچهدار میشوند و از دیگران، بهخصوص مدتی طولانی، مراقبت میکنند، در واقع به تدریج توافقهای زندگیِ بزرگسالی را میپذیرند و برای اینکه بتوانند از دیگران مراقبت کنند، لازم است که این جهان را به همین شکلِ قابلپیشبینی حفظ کنند. هیچکس نمیتواند برای تحصیلاتِ دانشگاهیِ فرزندش پول پسانداز کند، مگر اینکه مطمئن باشد بیست سال بعد هنوز هم دانشگاهی وجود دارد. بنابراین، عشق به دیگران، انسانها و حیوانات و مناظر مستلزمِ حفظِ ساختارهای نهادی است؛ حتی اگر فرد از آنها نفرت داشته باشد.


