ساموئل بکت: دو دلقک در من هست!
مکاشفه یوحنا: وقتی مردم طلب موت میکنند!
- مواقعی بود که نه تنها از یاد میبردم کی هستم، بلکه از یاد میبردم هستم، از یاد میبردم، باشم.
- بعد دیگر آن بانکهی مهروموم نبودم که وجود به خوبی محفوظ ماندهام را مدیونش بودم، بلکه جدارهای فرومیریخت و پُر میشدم از ساقههای رام و ریشهها مثلا، تیرکهای مدتها قبل خشکیده و مهیای سوزاندن، اعماق شب و نزدیکیِ سپیدهدم، و بعد تقلای کرهی زمین که بیقرار به وادی زمستان میغلتد، زمستان شرِ این دلمههای نفرتانگیز را از سر زمین کم میکند.
- یا در آن زمستان من آرامشی متزلزل بودم، آبشدن برفهایی که تفاوتی در چیزی ایجاد نمیکنند و آنهمه دهشت از نو.
- اما اغلب این اتفاق برایم نمیافتاد، عمدتا میماندم در بانکهام که نه فصول را میشناخت، نه باغها را. و چیز خوبی هم بود.
- اما در دروناش باید مراقب بود، باید از خود پرسشهایی کرد، مثلا اینکه آیا هنوز وجود دارید، و اگر ندارید از کِی، و اگر دارید تا کِی، به هر حال هر چیزی که نگذارد رشتهی رویاهایتان از دستتان خارج شود.
- به سهمِ خودم با طیب خاطر پرسشهایی از خود میکردم، یکی پس از دیگری، فقط برای اینکه وارسیشان کنم. نه با طیب خاطر نه، بخردانه، تا شاید باورم شود که هنوز در آنجا هستم.
- با این حال بودنام در آنجا هیچ معنایی نداشت. اسماش را گذاشته بودم، فکر کردن. تقریبا بیوقفه فکر میکردم. جرات نداشتم وقفه ایجاد کنم.
ملوی - ساموئل بکت