
استاکر (تارکوفسکی): آنچه میخواهم!

بیونگ چول هان: پایان عشق
نظریهی احساسهای شاند، ارتباط نزدیکی با روانکاوی دارد و با جریانهای عاطفیِ عینیِ تاریخِ زندگیِ فرد، سروکار دارد. هر دو این نظریهها، جدا از یکدیگر تشخیص دادهاند که تنها با مطالعهی عینیِ احساسهای انسانی میتوان به نتایجِ قانعکنندهای دست یافت. اگر بنیانگذارانِ روانکاوی با کارِ شاند آشنایی داشتند، از دامهای مابعدطبیعی پرهیز میکردند و درمییافتند غریزه نه یک مقولهی مابعدطبیعی، بلکه بخشی از احساسهای انسانی است و این آشنایی باعث میشد که بیشتر به روانشناسیِ عینیِ ناخودآگاه بپردازند تا به روانشناسیِ اسرارآمیزِ آن.
از سوی دیگر، فروید نخستین کسی بود که آشکارا اعلام کرد خانواده کانونِ تشکیلِ احساس است. او همچنین نشان داد که در روندِ تشکیلِ احساسها، جریانِ حذف و کنار زدن اهمیتی شایان دارد و مکانیسم سرکوب، خطراتِ آشکاری در بر دارد. عواملِ سرکوب که از سوی روانکاوان به صورت نوعی سانسورِ اسرارآمیزِ روانی تلقی شده، در این تحلیل به صورت مشخصتر و عینیتر مطرح شده است. نیروهای سرکوب همان نیروهای احساس هستند که از اصلِ اقتضا برمیخیزند؛ یعنی هر احساسی را بنا بر سودمندی و کارایی در رفتاراجتماعی باید رعایت کرد.


